عبد الحسين نوايى

166

نادرشاه و بازماندگانش ( همراه با نامه هاى سلطنتى و اسناد رسمى و ادارى ) ( فارسى )

داستان اين شب خونين را ( به اختصار ) از گلستانه مورخ مشهور و معاصر بشنويد . عندليب آشفته‌تر مىگويد اين افسانه را : « شب يك شنبه يازدهم جمادى الثانى سال 1160 ، در منزل فتح‌آباد ، دو فرسخى قوچان ، محمد خان قاجار ايروانى و موسى بيك افشار خلخالى و قوچه بيك گوندوزلوى افشار ارومى و محمد صالح خان قرقلوى ابيوردى با هفتاد نفر جوان داوطلب نيمه شب به سمت سراپرده روانه شدند و تا رسيدن به پردهء زنبورى كه اول باب سراپرده بود ، از هيبت و سطوت نادرى ، پاى دلاوران از حركت بازمانده ، سه نفر خود را به پردهء زنبورى رسانيده داخل سراپرده شدند . خواجه سراى كه قاپوچى حرم بود ايشان را ديده خواست كه فرياد كند كه يكى از جوانان خود را به او رسانيده حلق او را چسبيده و گفت اگر حرفى خواهى زد كشته مىشوى . بگو شاه در كدام خيمه است . خواجهء مذكور محل خوابگاه شاه را اشاره نموده همان وقت حلق او را فشرده ، جان به قابض ارواح سپرد . » آن روز نادر شاه در كمال اضطراب ، به خلاف عادت مقرر ، چندين بار به حرم داخل شده و بيرون آمده بود و در يك جا قرار و آرام نمىگرفت و مردمان حضور همگى در حيرت و [ تعجب بودند ] واحدى را ياراى تحقيق اين مراتب نبود . حسينعلى بيك معير الممالك كه معتمد عليه بود و امورات مخفيه را نظر به اعتماد و اعتبار او ، جناب شاهى ازو پوشيده نمىداشت ، سبب وحشت و تفكر را پرسيد . شاه او را نزديك طلبيده فرمود خوابى ديده‌ام ، به تو مىگويم . اين را به احدى اظهار مكن . پيش از ظهور اين دولت خداداد ، در اوايل حال ، بابا على بيك كوسه احمدلو حاكم ابيورد « 1 » كه ما را براى امرى به اصفهان فرستاده بود ، با چند نفر كه همراه بودند ، به همين منزل وارد شدم و به همين مكان كه حالا سراپردهء سلطانى برپاست خيمه كوچكى استاده كرده ، شب آن روز در عالم رويا شخصى مرا به نزد خود خوانده

--> ( 1 ) - وى مخدوم و مربى نادر بود ولى نادر او را به قتل رسانيد .